توخالی

احمد می‌دانست وقتی رضا اینها را می‌گوید تند پلک می‌زند. رضا را خوب می‌شناخت. از صدایش معلوم بود که از چیزهایی که می‌گفت ناراحت بود. زنی بچه به بغل روی صندلی جلوی احمد نشست و برگه‌ای را از زیر شیشه به طرف میز احمد هل داد.

0 دیدگاه

پایان محتوا

صفحات بیشتری برای بارگیری وجود ندارد