چاپارخانه

چاپارخانه

نویسنده: محمدحسین حسن‌زاده

این نامه را با همان کفتر به سمت تو روانه خواهم کرد. تا گوشی و اینترنت داشتیم اوضاعمان چقدر راحت بود. حالا اما بد هم نیست. عشاق حقیقی در سختی‌ها پیدا می‌شوند. تازه اینطوری رومانتیک‌تر هم هست. دوستت دارم ژیلا، بیشتر از... بیشتر از... بیشتر از خیلی چیزها خلاصه.

نامه جناب حاج‌آقا ابو‌القاسم، که به پای کفتر پَرپای نر، که از یک چشم کور است بسته و به سمت مقصد، فرستاده شد.

به به! واقعا دست مریزاد! دنیا دارد رو به کشف منظومه‌های دیگر می‌رود. همین یارو ( اسمش را یادم رفته!) چند روز دیگر مریخ را هم قابل سکونت خواهد کرد. بعد ما در این مملکت که از هرچه انرژی و این‌ها غنی ا‌‌ست و روشنفکر و نابغه ‌است که از بام هر خانه‌اش می‌ریزد، باید شروع کنیم نامه بنویسیم. همه دول اروپایی و خارجی در راه پیشرفت سیر می‌کنند، ما به عصر پارینه سنگی برگشته‌ایم. حالاست که عباس‌آقا پسر عنترش را بردارد و سر گردنه چاپارخانه علم کند و پول به جیب بزند. ببینید کی گفتم. چه جای اعتراض است اصلا؟ بگذریم. از هرچه بگذریم سخن شما خوش‌تر است بانوی جلیله. آخرین پیاممان در اینترنت را شما دادید که بعد قطع شد. جوابم هنوز دارد می‌چرخد. پرسیده بودید حالم چطور است؟ به شکرانه حضور شما خوبم الحمدالله. شما خوبید ان‌شاءالله؟

حالا اینطوری بد هم نیست. قدما را بیشتر درک می‌کنیم. داده‌ام غلامتان کلیم برود یکدانه از آن کفتر‌های خوبش را سوا کند، نامه را ببندم به پایش برایتان بیاورد. همیشه باید به فکر آینده بود. تا دیروز موبایل و گوشی و لپ تاپ، امروزه روز کفتر و اسب. وقتی اینترنت و تلفن را قطع می‌کنند، دیگر باید فکر این‌ها بود. البته نباید تند رفت. بسیاری چیزها هست که ما نمی‌دانیم. آه ما مردها را می‌بینید؟ همه‌اش در سیاست هستیم. عذرخواهم، در محضر عشق سخن از باب دیگر کار اشتباهی‌ است. بگذار کفتر را بیاورد. آدرستان را یادش می‌دهم و هر روز بهتان نامه می‌نویسم. ما باید با هم در ارتباط باشیم، تنهایی بد دردی‌ است. از وقتی مادر بچه‌ها مرده، قلبم در حسرت یک عشق حقیقی و راستین می‌تپد.

مخلص همیشگی‌تان- حاج ابوالقاسم.

نامه کلیم که به پای کفتر پَرپای نر، که از یک چشم کور است بسته و به سمت مقصد، فرستاده شد.

ژیلا، ژیلا، ژیلای عزیزم!

می‌بینی؟ اگر دریا‌ها میانمان فاصله بیندازند، شناکنان به سوی تو خواهم آمد. اگر سخره‌ها میانمان قرار بگیرند. به جان مادر مرحومه‌ام، چنان خمیرشان خواهم کرد، که تو را به آسودگی در آقوش گیرم.  اگر… اگر.‌‌.. اگر هر چیزی خلاصه. راستی، ژیلا، آقام گفته کفتر بگیرم. این نامه را با همان کفتر به سمت تو روانه خواهم کرد. تا گوشی و اینترنت داشتیم اوضاعمان چقدر راحت بود. حالا اما بد هم نیست. عشاق حقیقی در سختی‌ها پیدا می‌شوند. تازه اینطوری رومانتیک‌تر هم هست. دوستت دارم ژیلا، بیشتر از… بیشتر از… بیشتر از خیلی چیزها خلاصه. کفتره را بگیرم اول آدرس تو را یادش خواهم داد. او باید یاد بگیرد که تمام نامه‌ها را به سمت تو بیاورد.

«دوستدار همیشگی تو»

نامه جناب کوه کن، که توسط سگ آموزش دیده‌ جناب فاطمی که با روشن‌بینی به اداره آورده شده بود تا قطع اینترنت و تلفن باعث تاخیر و تقطیع ارتباطات بین کارکنان اداره نشود، به سمت مقصد فرستاده شد.

آقای قاسمی، آبدارچی محترم اداره؛

با سلام و عرض خسته نباشید. نظر به قطع اینترنت توسط دولت محترم و دوراندیش، با هدف دفع تعارض کشورهای متخاصم و سودجو به اذهان ملت شریف، و ایجاد صمیمیت هرچه بیشتر بین آحاد ملت غیور و تقویت هرچه بیشتر فرهنگ ملی و دوری از فرهنگ بیگانه و احیای فرهنگ نامه‌نگاری و غیره. لطفا از آنجا که سگ نامه‌رسان، توانایی کشف طبقات بالا را ندارد، به جناب عباسپور در طبقه بالا از طرف بنده‌ حقیر خواهش بدارید، هرچه سریعتر خودشان را به دفتر بنده رسانده، و اگر برایشان ممکن است چند دقیقه‌ای مرحمت فرموده، پاسخ به مراجعان بنده را قبول بفرمایند تا بنده‌ کمینه، دستی به آب برسانم.

علی کوه‌کن/ خادم اداره/ دفتر شماره ۹ 

نامه خانم کبری که آن‌طور که از چروک آن مشخص می‌شود با خشونت بسیار لای درب خانه جناب حاج‌آقا ابوالقاسم تپانده شده بود.

 مضحک است. خجالت دارد. قباحت دارد. توصیه می‌کنم یک سر به سواد آموزی بزنید جناب رومانتیک. از شما بعید بود حاج‌آقا. شما مکه رفته‌اید. روح مرحوم شوهرم شاد. کفن آن مرحوم هنوز خشک نشده. روح همسر جنابعالی شاد. کفن ایشان هم خشک نشده. چه خوب که مرد و این روزها را ندید. چه خوب شد دولت اینترنت را قطع کرد تا دست مجازی‌هایی مثل شما رو بشود.  ژیلا، ژیلا. کیست آن ژیلای خوشبخت؟

کبرای بدبخت شوهر مرده‌

نامه جناب قاسمی، که توسط سگ آموزش دیده‌، به سمت مقصد فرستاده شد.

جناب کوه‌کن، مسئول زحمت کش و محترم دفتر شماره ۹؛

نظر به نامه‌‌ای که در آن از بنده تقاضایی کرده بودید. چند نامه به دستم رسیده؛ اولی نامه‌ایست از طرف جناب توکلی که معرف حضور جنابعالی هستند و تقاضای دو عدد چای تازه‌دم و پانزده عدد بیسکوییت زنجبیلی کرده‌اند. دومی، نامه‌ایست از طرف جناب فاطمی، که تقاضای پنجاه‌وسه عدد قند مکعب مستطیلی کرده‌اند. از آنجا که قند اداره تازه به پایان رسیده، بنده طی نامه‌ای به سوپری سر کوچه، تقاضای دوکیلو قند مکعب‌مستطیلی کرده‌ام و هنوز پاسخی از ایشان دریافت ننموده‌ام. البته قبل از این نامه، نامه‌ای به جناب فاطمی نوشته و از بابت تاخیر احتمالی عذرخواهی کردم. باری، نامه شما بعد از این دو به من رسیده. چایی را گذاشته‌ام دم بکشد. مشکل قند هم که حل شود، هر چه سریعتر به مشکل شما رسیدگی خواهم کرد.

پی نوشت: در صورتی که امرتان خیلی فوری‌ است، می‌دانید که با چه کاری نامه ‌شما در صدر لیست قرار خواهد گرفت.

با احترام بسیار، قاسمی، آبدارچی اداره

 نامه دوشیزه ژیلا، که با سنگ به اتاق کلیم فرود آمد و باعث آسیب مالی، جانی و روحی بسیار گردید.

کلیم، کلیم، کلیم، لعنت به تو و پدر بی حیایت کلیم. شرم و حیا هم خوب چیزی ا‌ست. من جای نوه پدرت هستم. با خودش چه فکری کرده؟ من اصلا کجا به آن بی‌شرف پیام دادم و حالش را پرسیدم؟ مرده‌شور ریخت خودت و پدر بی‌ناموست را ببرند. خوب شد مادرت مرد و این چیزها را ندید.  پدر که این باشد پسرش چه از آب دربیاید خدا می‌داند. گورت را از زندگی‌ام گم کن کلیم. دیگر نمی‌خواهم ریخت کثیفت را هم ببینم.

ژیلا

نامه جناب کوه‌کن، که توسط سگ آموزش دیده‌، به سمت مقصد فرستاده شد.

آقای قاسمی آبدارچی محترم اداره؛

نظر به درخواست شنیع شما مبنی بر دریافت زیرمیزی، باید بدانید بنده تا به حال انسان زحمت‌کش و نان حلال‌خوری بوده‌ام و اگر هم تا امروز به مقام و منصبی رسیده‌ام، همه و همه ثمره تلاش‌های بی وقفه خودم بوده. شما هم باید از این پیشنهاد شرم انگیزتان خجالت بکشید. خجالت‌آور است. چه خوب که دولت اینترنت را قطع کرد، تا دست رشوه‌بگیرانی مثل شما رو شود و مجبور شوید درخواست رشوه‌تان را بنویسید.

باری، درخواست اینجانب هنوز سر جای خود باقی ا‌ست، بلکه تا الان بسیار شدیدتر هم شده. پس از رسیدگی به دیگر درخواست‌ها، لطفا درخواست بنده‌ را در نوبت خود مورد اجابت قرار دهید.

علی کوه‌کن/ خادم وظیفه شناس  اداره/ دفتر شماره ۹

نامه جناب حاج‌آقا ابو‌القاسم، که به پای کفتر پَرپای نر، که از یک چشم کور و از عقل هم محروم بود؛ بسته و به سمت مقصد، فرستاده شد.

کبرای عزیز؛

نامه‌تان را خواندم. سخت شرمگین و ناراحت و متعجبم. جالب است که هر وقت ناراحتید یاد کفن خیس شوهرتان می‌افتید. گفتم که دیگر نامش را نیاورید اما شما بعد از دو سال… بگذریم؛ به چیزهایی اشاره کردید که روحم هم از آنها خبر ندارد. باری اینجا فرصت سخن نیست و ناراحتی‌ام را آنگونه که هست نشان نمی‌دهد. اگر سرکار منت بگذارند، ساعت هشت در کافه همیشگی حاضر خواهم بود تا سوتفاهم پیش‌آمده را رفع کنیم. سخت از ناراحتی‌تان ناراحت هستم.

با احترامات بسیار/ حاج‌آقا ابوالقاسم

گفتنی‌ است کفتر مذکور، در راه به یک کفتر ماده برخورد و در دام عشق گرفتار شد. به همین سبب وظایف نامه‌رسانی خویش را از یاد برد و این نامه هیچگاه به مقصد نرسید.

نامه جناب قاسمی، که توسط سگ آموزش دیده‌، به سمت مقصد فرستاده شد.

جناب کوه‌کن، خادم حلال‌خور اداره؛

اینجانب بیکار نیستم که بخواهم به درخواستتان گوش بدهم. در این مدت چندین نامه‌ دیگر از طبقات و دفاتر مختلف رسیده. می‌گویید چطور از طبقات مختلف؟ اگر فکر می‌کنید سگه یاد گرفته در اشتباهید. قدرت پول است آقا. نامه را به پرواز در می‌آورد و اتفاقا قشنگ هم جلوی چشم من می‌گیرد. تا چشمتان هم کور شود. نامه‌ها آنقدر زیاد شده که در نامه‌ای به ریاست تقاضای استخدام منشی برای آبدارخانه کرده‌ام. یک کفتر هم چند دقیقه‌ایست روی پنجره نشسته و نامه‌ای به پایش بسته شده، باید بگیرم ببینم نامه چیست و از کیست. شاید از اداره‌های دیگر باشد‌. ارتباطات بسیار وسیع و پیچیده شده. بعد جالب اینجاست که شما تمام این‌ها را می‌دانید ولی همچنان زحمات مرا نادیده گرفته، انگ بیخود هم می‌زنید.

علی قاسمی؛ آبدارچی سابق و رئیس حال حاضر دایره رسیدگی به درخواست‌های کارکنان اداره

نامه کلیم، که خیس از اشک روی اُپن آشپزخانه رها شده بود.

پدر عزیزم سلام؛

الان که این‌ها را می‌خوانی من در رودخانه‌ شهر خودم را قرغ کرده‌ام. به خاطر سرنوشت شومی که داشتم‌. پدر، تو همه چیزم را از من گرفتی. حالا من، پسرت کلیم، می‌روم تا خودم را از دست این زندگی کصافط خلاص کنم. همه بر این زندگی من باید خون گریه کنند. چه خوب که والده‌ام مرحوم شد و این روزها را ندید. پدر، بدان و آگاه باش و از این آگاهی ذجر  بکش، دلیل مرگ من، عشقی بود که تو از من دزدیدی. آه…

پسر بدبخت‌ات، کلیم.

نامه جناب کوه‌کن، که توسط سگ آموزش دیده‌، به علاوه یک پاکت پول به مبلغ سیصد و هفتاد و نه هزار و پانصد تومان به سمت مقصد فرستاده شد.

آزادگی چیزی بیش از این‌هاست جناب قاسمی. من هیچ‌گاه  برای زور گردن کج نکرده و نخواهم کرد. همانطور که از کودکی این خصیصه‌ را داشتم و بدان همیشه پایبند بوده‌ام در بزرگسالی نیز شرافتم را با چیزی معاوضه نخواهم کرد. باری، این مبلغ تمام وجه نقد من بود، اما نه برای آن درخواست شوم. برای کاری دیگر.

جناب قاسمی، لطفا هرچه سریعتر، یک سطل آب، یک دستمال، تی و یک عدد شلوار به اتاق بنده بیاورید.

پی نوشت: در صورت خریداری شلوار، بنده سه برابر مبلغ خرید آن را با شما محاسبه خواهم کرد. درنگ نکنید.

با احترامات فائقه/ کوه‌کن

***

این داستان در شماره هفتم شبگیر منتشر شده است. برای خواندن باقی داستان‌های این شماره روی کلمه اینجا کلیک کنید.

نقاشی استفاده شده برای این داستان از “کنت بلوم” است


دیدگاهتان را بنویسید