ورای برکه

ورای برکه

نویسنده: آزاده اشرفی

اصلا کسی می‌توانست به اندازه من، او را در سکوت ببیند، درک کند، باور کند و به او بگوید که چمدانت را ببند و برو به جایی که دوست داری؟

قطار از روی تپه‌ای گذشت و از سرِ پیچی که در آن‌جا بود، ناپدید شد. بوی دودِ قطار از پسِ پیچِ تپه، دقایقی بعد به مشامش رسید. و هنوز صدای سوت قطار توی سرش کش می‌آمد و وادارش می‌کرد تا چشم از پیچ و تاب پیکر آهنی‌اش برندارد.

سنگریزۀ چندم را درون برکه می‌انداخت؟ دهم؟ صدم؟ معلوم نبود. اما آن سنگریزه هم مثل قبلی‌ها، تالاپی کرد و با همۀ آن چه که به سنگینی‌اش می‌افزود، فرو رفت. هر روز می‌آمد لب این برکه، سنگریزه‌ها را مشت می‌کرد در کنارش و تک‌تک، بی‌هیچ هدفی پرت می‌کرد میان آب. آن یکی که از سر خشم بود، دور افتاده‌تر و آن‌که بی‌جان از غم، همین حوالی، نزدیک ساحل غرق می‌شد. فنا می‌شدند. از غم، خشم یا نفرت.

هر روز در این ساعت، شاید هم چند دقیقه پس و پیش، قطار می‌آمد. سوت می‌کشید، دقیقه‌ای ممتد ادامه می‌یافت، واگن به واگن، و آدم‌ها بودند که رد می‌شدند. بی‌آنکه به حضور سایه‌مانند مردی کنار برکه دقت کنند و یا ببینندش. مردی که انتظار می‌کشید.

من بودم که منتظر می‌ماندم و با صبوری، هر واگنی را که رد می‌شد می دیدم و در آنِ واحد، همۀ آدم‌های ممکن در آن قطار را تصور می‌کردم و برایشان داستانی می‌ساختم و در هر کوپه سری می‌کشیدم. مانند مامور قطار، بلیط‎ها را چک می‌کردم که در خاطرۀ آن قطار نامی آشنا پیدا کنم. قطاری که شانزده ماهِ پیش حرکت کرده‌بود؛ از ایستگاه کوچک محلی، به نقطه‌ای که قرار بود روشن باشد.

زنِ جوانِ بیست‌ویک‌ ساله‌ای چمدانش را برداشته بود، گونۀ مردی را بوسیده‌بود. مرد اشک شفاف و درشتِ روی گونه‌های زن را پاک کرده‌ بود و چون نمی‌توانست به مژه‌های خیس و به‌هم‌چسبیدۀ زن نگاه کند، سر فروانداخته بود؛ با دست‎هایی در جیب شلوار و شانه‌های افتاده و پایی که سنگریزه‌ای ناچیز و ترد را با نوک انگشتش جا‌به‌جا می‌کرد. زن حرف می‌زد، آرام و منطقی. سعی داشت مثل آن روز صبح در سالن ایستگاه، مثل شب قبل و مثل تمام این یک سال اخیر، او را قانع کند که این رفتن صلاح است و نیاز، که تاب بیاورد، که برای او هم سخت است اما امید دارد به آینده. دستش را از دست‌های مرد رها کرده بود، قدری نگاهش کرده بود و خواهش کرده بود نامه بنویسد. اگر توانست تلگراف بزند و حتی تلاش کند تا خودش را به زن برساند و با هم این مسیر را طی کنند. و مرد، مثل تمام آن روزها سر به زیر داشت و ساکت بود و شاید می‌خواست با این سکوت، خشم و اعتراض یا تایید و آرامش را به زن منتقل کند. زن با صدای سوت قطار انگار که پایان مسابقه را اعلام کنند، دستپاچه برگشت و نگاهی به قطار انداخت که آمادۀ حرکت بود. مرد لبخند زد، اندوهگین. زن سیر نگاهش کرد، انگار که بخواهد جزء به جزء صورت مرد را به خاطر بسپارد و به محض این که روی صندلی قطار نشست، ذره‌ذره‌اش را با زغال توی دفترش طراحی کند. مثل صدها طرحی که از صورت مرد زده بود و به دیوار اتاقش چسبانده بود یا به خودش هدیه داده بود. مردی که می‌خندید، متفکر بود، اخم داشت یا به دوردست خیره شده‌ بود. همان نگاه به دوردست که او را شیفته کرده بود و بارها گفته بود: «انگار آینده را در افق می‌بینی و دلت نمی‌خواهد آن را از دست بدهی.» و مرد باز لبخند محوی زده بود.

من هر روز کنار این برکه با همین حساسیت محو افق می‌شدم و قطار را در آن ساعت از روز روی تپه می‌دیدم که تکه به تکه، واگن به واگن حرکت می‌کند. از دهکده‌ای کوچک به شهر بزرگ آن سوی تپه، تا آدم‌ها را برساند به جایی که می‌توانند پیشرفت کنند، دوره ببینند، درس بخوانند، کار کنند، آن‌قدر که فراموش کنند برای چه سوار آن قطار ساعت ده صبح روز دوشنبۀ شانزده ماهِ پیش شده‌اند. کف دستانم خاک‌آلود بود. قطار یک ساعتی بود که رد شده بود و من اما مانند هر روز، ساعتی پیش از آمدنش می‌آمدم و منتظر می‌ماندم تا توی پنجره‌های بزرگ قطاری که رد می‌شد، تصویر زنی را ببینم که می‌خواستمش. و تا یک ساعت بعد نیز همان‌جا می‌ماندم و به رفتن و نیامدن فکر می‌کردم.

از جا برخاستم. شانزده ماه است سنگریزه‌ها را درون برکه می‌اندازم. چه عجیب است که تا به حال این آب در برابر سنگ‌ها مقاومت کرده و پا پس نکشیده! چرا برکه از این سنگ‌ها پر نمی‌شود؟ هنوز هم شفاف و زلال است و آفتاب نیم‌روز را در خود انعکاس می‌دهد و انگار ستاره‌هایی را که شب قبل بلعیده، میان روز پس می‌دهد.

کف دست‌هایم را موازی با سطح آب قرار دادم. برکه زیر دستم آرام موج برداشت. انگار که بخواهد پوست زمخت و خاک آلودم را نوازش کند. صدای برکه را شنیدم. صدای آرام و موزون موج‌های ساکت را که زیر دستم تاب می‌خوردند. چشم بستم.

زن جوان به مرد گفت: «به چی فکر می کنی؟»

مرد با همان چشمان بسته گفت: «هیس! می‌شنوی؟»

زن گوش تیز کرد. سرش را کمی به مرد نزدیک کرد و به برکه. نمی‌شنید. آرام پرسید: «چی را؟»

مرد گفت: «موج‌ها.»

و زن اندیشید که این برکه سراسر سکوت است و آرامش. زانوهایش را تا کرد و شاسی را به دست گرفت و از نیم‌رخ مرد با چشمان بسته طرحی کشید. با خطوط مورب و شکسته. انگار که بخواهد چهرۀ آیندۀ مرد را روی کاغذش تصویر کند، صورتی درهم‌شکسته و خشک. مرد چشمانش را باز کرد و خودش را نزدیک زن کشاند و مانند او زانوهایش را تا کرد. زن زیر چانه را سایه می‌زد و با انگشت گاهی سایه‌ها را محو می‌کرد. مرد به تصویر روی شاسی خیره شد و گفت: «خسته نشدی آن‌قدر من را کشیدی؟»

زن سرش را کج کرد. بی آن‌که به مرد نگاه کند، به تصویرش روی کاغذ خیره شد. گفت: «صورتت هزاران حس و حالت دارد. اگر تمام روز را هم کنارت باشم، باز می‌توانم توی صورتت حالتی را پیدا کنم که میان این همه طرح جدید باشد.»

مرد این بار به صورت زن خیره شد و گفت: ‌«اگر کنار من نباشی، چه طرحی می‌زنی؟»

زن نگاهش کرد این بار و با لبخندی گفت: «دنیا برای من فقط صورت توست.»

چشمانش نمکی بود. وقتی می‌خندید گوشه چشمش چین می‌خورد و مژه‌هایش به هم نزدیک می‌شدند و یک خط سیاه از چشم‌هایش جا می‌ماند، یک خطِ سیاهِ خوشحال. سرهایشان را به هم تکیه دادند و حالا با هم به افق خیره شده بودند.

پرنده‌ای مهاجر، روی آب غوطه می‌خورَد و هر از گاهی سرش را میان لجن‌ها فرو می‌کند و بعد، چیزی به منقار می‌گیرد و بالا می‌اندازد. مثل مِی‌خواره‌ای قهار، که پیاله‌اش را بالا بیندازد و یک نفس سر بکشد. آفتاب عمودی شده. امروز بیشتر از هر روز دیگر مانده‌ام کنار این آب راکد و زلال. آن قدر فرو رفته‌ام میان این ریز موج‌ها، خیره به قطار، به مرغ مهاجر و سنگریزه‌ها که عادتم شده. من عادت کرده‌ام به گذراندن روز‌هایم کنار این برکه و دیدن قطارِ در حرکت و کوچ آدم‌ها در این شانزده ماه. چه عادت نحسی!

آن روز که او رفت، گمان کردم دوری‌اش را تاب نمی‌آورم. قبل‌ترها حتی نمی‌دانستم، قطاری از بالای این تپه رد می‌شود. من هر روزم را با او چنان سر می‌کردم که فقط او بود و او. ما بودیم و سکوت برکه و علایقمان. من می‌گفتم از صدای سکوت، او از شور و هیجان. من از آرامش و سکون و او از تلاش و دویدن. من می‌گفتم که همه‌چیز در لحظه خوش است، او می‌گفت آینده ناپیداست، باید دوید تا بهش رسید. من می‌گفتم امروز، او می‌گفت فردا. او می‌دوید و من نظاره می‌کردم طرح اندامش را که انگار آهویی در میان دشت باشد. دامنش میان باد موج برمی‌داشت و دستانش که از دو سو باز بود و انگار که می‌خواست جریان هوا را به آغوش بکشد و من که غرق لذت می‌شدم. از دویدن و نگاه کردنش، از گردنی که کج می‌کرد و وقتی من را نمی‌فهمید، با نگاه شوخش همه‌چیز را تغییر می‌داد و وادارم می‌کرد که بخندم. و من می‌خندیدم. روی علف‌های کنار برکه خودم را رها می‌کردم و او هم در کنارم دراز می‌کشید و دست‌هایمان را رو به آسمان می‌گرفتیم و با هم زل می‌زدیم به نور خورشیدی که از لای انگشت‌هایمان بیرون می‌زد.

چند سال است هوا آفتابی نشده؟ انگار شانزده ماه است که هر روز ابرها جلوی خورشید را می‌گیرند که من هرچه دستم را رو به آسمان باز می‌کنم، از میان انگشتانم نوری بیرون نمی‌زند.

نامه را به سمت مرد گرفت. توی همان کافۀ نزدیک ایستگاه. مرد سرش را تکان داد که چیست؟ زن مصرانه نامه را دوباره به سمتش گرفت. انگار که لب‌های مصمم و باریکش به‌هم‌ چسبیده باشند و در گفتن چیزی قناعت کند. مرد اخم‌های محتاطانه‌اش را کمی گشود و ابروهایش را بالا داد. نامه را گرفت و پاکت را گشود. چند خط کوتاه و جمله‌های خبری. پذیرش در پانسیون مرکزی دختران هنرمند پایتخت. دستش لرزید. حالا لب‌های او به‌هم‌دوخته شده بودند. سر برداشت و به زن خیره شد. هر دو جدی. انگار که هیچ حرفی باقی نمانده باشد. قبلا همۀ حرف‌ها گفته‌شده بود. حتی نامه‌نگاری‌ها با پانسیون دخترانه پشت همین میز انجام شده بود. زمانی که مرد روزنامه می‌خواند و زن با شعف نامه‌اش را می‌خواند و مرد سری تکان می‌داد که خوب است، همین‌ها را بنویس و ارسال کن. قطعا تو را می‌پذیرند. زن زبانش را از میان لب‌های سرخ ماتیک‌زده‌اش بیرون آورده بود و لبۀ پاکت نامه را مرطوب کرده بود و بعد با دقت، انگشتش را به صورت هفت روی نامه کشیده بود تا مطمئن شود لبه‌های پاکت چسبیده‌اند و باز نخواهند شد. همه این جزئیات را مرد دیده بود، با یک چشمش که از گوشۀ برگه‌های روزنامه، بی‌آن‌که بفهمد دختر را دید می‌زد. همۀ این لحظات را به‌خاطر داشت و روزها و ساعت‌های پر التهابِ انتظار کشیدنِ زن را و برنامه‌هایی که هر روز برای مرد تعریف می‌کرد و هیجان و شعفی که حالا توام با اضطراب و دلهره بود. همۀ ساعاتی که با هم لب برکه می‌گذراندند، دیگر سهم گفتگو از آرزوهای زن می‌شد. حتی دیگر طراحی هم نمی‌کرد. طرحی هم اگر می‌زد نیمۀ کار، کاغذ را دور می انداخت و راضی‌اش نمی‌کرد و به مرد می‌گفت، برای پیشرفت باید طرح‌های دیگری بزند. باید از هر چیزی که می‌بیند، بهترین حالت را روی کاغذ بیاورد. حتی دلش می‌خواست با تصاویر و خطوطی انتزاعی رویاهایش را نقش کند، آینده‌اش را. و می‌گفت که من رویاهایم را می‌کشم.

و مرد باز هم در سکوت، تلاش زن را می‌دید و دوباره به افقش، آن جا که آفتاب میان آب وارونه می‌شد، چشم می‌دوخت.

با امروز سی‌وهشت روز است که نامه نداده. در آخرین نامه‌اش نوشته بود که وارد مرحله‌ی سختی از زندگی‌اش شده. گفته بود که نگاهش تغیر کرده و زیر نظر اساتید معتبری است که حتی از به زبان آوردن نامشان، اندامش از شدت هیجان به رعشه می‌افتد. نامه‌اش بوی جوهر می‌داد، انگار که فراموش کرده باشد از آن عطر وانیلی همیشگی‌اش به کاغذ بپاشد. فقط یک صفحه نوشته بود و در پایان خیلی کوتاه عذر خواسته بود که بیش از این نمی‌تواند از شرایط و روزهایش توضیحی دهد. کاغذ نامه‌اش چند لکۀ سیاه داشت که می‌دانستم اثر انگشت‌های زغالی‌اش است. مهم نبود که نامه بوی همیشگی را نمی‌داد. لمس همان چند لکه برای من کافی بود. بارها انگشتم را روی لکه‌ها گذاشتم و بزرگی انگشت خودم را با ظرافت انگشتان او مقایسه کردم که حالا فقط ردی از آن‌ها برایم محسوس بود.

آخرین نامه، در سی‌وهشت روز پیش به دستم رسیده بود. و پس از آن بی‌خبر بودم. نامه‌های قبلی هم به فاصلۀ بیست روز و قبل از آن چهارده روز رسیده بود. حجم نامه‌هایش از سه صفحه در هر بار، به دو و یک و حالا به زور یک صفحۀ کامل می‌رسید. و من می‌دانستم که او به شدت مشغول است. درک می‌کردم که به سرانجام رساندن آن حجم انبوه از رویا، زمانی برایش نمی‌گذارد و حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند میان آن‌همه دغدغه به من فکر کند.

ولی من فکر می‌کردم. هر چه می‌گذشت، فکرهایم بیشتر می‌شد. مثلا به آن دامن صورتی لطیفش فکر می‌کردم که با یک بلوز سفید حریر پوشیده بود و وقتی توی کافه قهوه روی لباسش ریخت و به جای آن که مانند همۀ کسانی که می‌شناختم غصۀ لباسش را بخورد، خندید و با دستمال روی لکه کشید، اما لکه بزرگ‌تر می‌شد و او بیشتر می‌خندید. و من آرزو کردم، ای کاش او هیچ‌وقت با هیچ‌کس دیگری به کافه نرود و به لکۀ لباسش نخندد. چه این که شاید اصلا در آن جایی که بود به لکه‌ها نمی‌خندیدند، بلکه با نگاه جدی به فرم و شکل لکه نگاه می‌کردند و در موردش ساعت‌ها بحث می‌کردند.

گاهی فکر می‌کردم کسی نزدیکش هست که او با نوک انگشت‌های زغالی‌اش روی بینی‌اش بزند و آن شخص، به خصوص اگر مرد باشد، و مردی با احساس باشد که به او با تعصب و توجه نگاه کند و در دلش این تقلا و هیجان او را تحسین کند؟

اصلا کسی می‌توانست به اندازۀ من، او را در سکوت ببیند، درک کند، باور کند و به او بگوید که چمدانت را ببند و برو به جایی که دوست داری؟ کسی بود که دیوانه‌وار او را تقدیم خواسته‌هایش کند؟

زن از پله‌های قطار بالا رفت و روی آخرین پله برگشت و به مرد نگاه کرد. قطار سه سوت ممتد کشید و هشدار آخر را داد. مأمور ایستگاه به زن اشاره کرد که سریع‌تر برود داخل. زن اما مصرانه نگاهش را به صورت آرام و صبور مرد دوخته بود. به او که هنوز دستانش در جیب شلوارش بود و برای بوسۀ خداحافظی هیچ اقدامی نکرده بود؛ اما نگاهش می‌کرد. جوری که انگار هیچ جزئی از وجود زن، از نگاهش پنهان نبود، نافذ و پراحساس. زن به سختی چشم از او گرفت، چمدانش را برداشت و رفت. و لحظه‌ای بعد قطار حرکت کرد.

زن پشت شیشه بود. مرد روی سکو. با هر حرکت چرخ‌ها زن جایش را عوض می‌کرد تا مرد را ببیند. مرد دست‌هایش را آرام از جیبش بیرون آورد. قدم‌های زن میان واگن‌ها سریع‌تر شده بود. قطار دوباره سوت می‌کشید. مرد دستش را به لب‌هاش نزدیک کرد. زن حالا دیگر می‌دوید. مرد با طمانینه سر ِانگشت‌هایش بوسه‌ای گذاشت و به سمت زن فرستاد، انگار که هزار سال وقت داشته باشد. زن به گریه افتاد. هق هق کرد و مشتش را در هوا جمع کرد، انگار که بوسه‌اش را گرفته باشد. و همان وقت بود که دیگر جا ماند. قطار به سرعت حرکت می‌کرد و زن، مرد را می‌دید که روی سکو کوچک و کوچک‌تر می‌شد. اما مشتش همچنان بسته مانده‌ بود و آن بوسۀ کذایی را به سینه می‌فشرد و می‌گریست. اشک‌هایش روی گونه‌ها سر می‌خوردند. دستش را به گونه‌هایش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد، جایی از صورتش را که پنج دقیقۀ پیش مرد لمس کرده بود. قطار حالا روی تپه بود و در آغاز اولین پیچ بود. زن از داخل قطار برکه را می‌دید که انگار ستاره‌هایی را که شب دزدیده، بر روی سطح آبی و آرامش یکی یکی پس می‌داد. سرش را بالا گرفت و مشتش را آرام باز کرد. باید کوپه‌اش را پیدا می‌کرد.


***

این داستان در شماره دوم شبگیر منتشر شده است. برای خواندن باقی داستان‌های این شماره روی کلمه اینجا کلیک کنید.

نقاشی استفاده شده برای این داستان از “کنت بلوم” است



دیدگاهتان را بنویسید