انتقال یک پری‌دریایی به تنگ

انتقال یک پری‌دریایی به تنگ

نویسنده: بردیا بیژنی‌فر

ناگهان از پنجره‌ی طبقه هفتم زنی دیده شد که بی‌معطلی خود را به پایین پرت کرد و وقتی که به زمین فرود آمد مانند یک نارنجک هزار تکه شد و صدف و شن همه جای کوچه پخش شد.

همسایه‌هایش می‌گفتند:
-از خانه مردناشناس که به تازگی به مجتمع آنها کوچ کشیده بود، بوهای عجیبی به مشام می‌رسید. شبیه به بوی مرداب. حتی صدای قورباغه‌ها و سیرسیرک‌ها هم از درون خانه‌ی مردناشناس شنیده می‌شد.

دختر نوزده ساله‌ی طبقه نهم هم وقتی که آسانسور خراب شده بود و با اکراه از پله‌ها بالا می‌آمد، با چشمان خودش دیده بود که یک مرغ ماهیخوار هنگامی که مردناشناس در خانه‌اَش را باز کرده بود، از خانه با سرعت عجیبی بیرون پرید و بر لبه‌ی پنجره‌ی راهرو نشست. نگاهی به عقب انداخت و مردناشناس هم به او گفت: برگرد بیا توی خونه!‌.

مرغ ماهیخوار هم با کم محلی خاصی که تنها از آدمیان انتظارش می‌رفت، آواز نیم بندی سرداد و از پنجره‌ی باز طبقه‌ی هفتم بیرون جهید.

مرد ناشناس هم که متوجه‌ی حضور دختر نشده بود زیر لب گفت: این هم رفت لعنتی!.

صاحب میوه فروشی به بازپرس پرونده گفت:
– هر روز برایش کیلوکیلو تخم نیلوفر آبی با غلافش می‌آورد. او به میوه فروش گفته بود که طعم‌ آنها بسیار خوب و لذت بخش است و به پسته‌ی نیلوفر آبی مشهورند! حتی می تواند آنها بین میوه‌هایش بفروشد.

ابتدای امر، صاحب میوه فروشی کمی شک کرده بود اما وقتی که دید مشتریان خوبی برای این پسته‌ها پیدا می‌شود، هر روز به مردناشناس سفارش می‌داد تا بیشتر و بیشتر برایش بیآورد.

مردناشناس هم هر روز با دست پر می‌رفت و با اسکناس‌هایی که از معامله گیرش می‌آمد، از  آکواریوم  و فروش ماهیِ زینتیِ سر چهار راه، غذای زنده ماهی ( ارتیمیای بالغ ) خریداری می کرد و با خود به خانه می‌برد.

پسرک سرایدار در حیاط دیده بود که موجوداتی قرمز رنگ شبیه به میگو در اندازه‌ی کوچک، داخل کیسه‌ی پلاستیکی‌ شفافی که از آب و اکسیژن پر شده بود در دست مردناشناس قرار داشت. پسرک به اتاق سرایداری برگشت و به مادرش گفت:
– مامان اون آقا قد بلنده که کلاه ملوانی میزاره، کلی بچه میگو قرمز دستش بود!

مادرش هم گفت:
-نوش جانش!

بنگاه معاملات هم به بازرس گفت:
-روزی که قرار بود خانه را اجاره کند از من خواست که قرارداد را به نام زنش بنویسد. زنش هم آنجا بود. البته تمام لباس‌هایش خیس و تر بودند. حتی از نوک موهای مجعدش قطراب آب می‌چکید در حالی که هیچ بارانی نیآمده بود. اسم زن در شناسنامه پری بود. فامیلیش هم دریایی. من متاسفانه خنده‌ام گرفت چون وقتی که با چهره‌ی شکسته و خیس زن مواجه شدم، متوجه این موضوع شدم که ابدا شبیه به یک پری دریایی نیست. بلکه بیشتر شبیه به کسی است که در دریا خودکشی کرده و او را به زور نجات دادند تا مانع از مرگش شوند!.

اما در اسکله یک شب قبل از اجاره‌ی آپارتمان، نگهبان اسکله مردناشناس را دیده بود که با قایق پارویی به سمت اسکله پارو می‌زد و به اسکله که رسید، طناب قایق را دور تیرک اسکله گره زد و کیسه‌ی سفید بزرگی را که مدام تکان‌تکان می‌خورد به روی شانه‌اش گرفت.

مردناشناس هم که متوجه‌ی تعجب اسکله‌بان شده بود بی‌آنکه ذره‌ای خم به ابرو بیاورد به او گفته بود:
– فکر کنم رکورد گینتس رو شکوندم. بزرگترین ماهی دریاچه رو گرفتم!

اسکله‌بان هم که داشت پیپش را با توتون کاپیتان بلک بُر می‌زد تصمیم گرفت پاپیچ مسئله نشود. چرا که هم از لحاظ قد و هیکل از مردناشناس کوچک‌تر بود، و هم احساس خطری که می‌کرد مانع از آن شد که جلوی کسی را بگیرد که برای اولین بار به اسکله‌ی آنها آمده است.

البته برای اینکه خودش را از زیر بار پذیرش مسئولیت خلاص کند، مدام می‌گفت:
-در قرارداد من فقط محافظت از ۱۲ لنج ماهیگیری، هفت قایق پارویی صید کیلکا، و سه قایق موتری گشت دریایی ذکر شده است و حرفی از قایق‌های غریبه‌ای که وارد اسکله می‌شوند گفته نشده!.

سه مامور گشت شبانه نیز با اصرار معاون اداره‌ی شیلات، خاویارهای صید غیر مجاز را همان شب بنابر دستور تلفنی به منزل معاون انتقال دادند و به جای این لطف بزرگ، معاون شیلات هم برای هر سه‌ی آنان مرخصی تشویقی شیفت شب صادر کرد تا بتواند صبح در کنار صبحانه‌ی کودکانش خاویار سرو کند.

به همین دلیل ابدا کسی متوجه نشد مردناشناس از کجا به اسکله‌ آمده است و چه چیزی صید کرده است؟!.

همسایه‌ی طبقه‌ی ششم که درست زیر طبقه‌ی مردناشناس قرار داشت، بارها این نکته را در طول یک هفته به خانم میانسال مدیریت مجتمع، متذکر شده بود که درست از هنگام ورود مرد ناشناس به طبقه‌ی بالای آنها، صدای جریان آب یک بند شنیده می‌شود و شب و روز برای آنها نگذاشته است!.

خانم میانسال مدیریت مجتمع هم تنها به تماس تلفنی کوتاهی با مردناشناس بسنده کرد و در حالی که صدای قورقور قورباغه‌ها را در تماس تلفنی نشنیده می‌گرفت، به او گفت:
– بنابر قوانین پرداخت اشتراکی قبوض آب سعی کند که از اسراف آن جداً خودداری کند!.

اما روز حادثه شرایط کمی عجیب‌تر شده بود، وَ مدام صدای ناسزا و الفاظ رکیک مردناشناس که انگار در حال درگیری فیزیکی با کسی بود، از واحد تحت اجاره‌ی آنها شنیده می‌شد.

خانم میانسال مدیر مجتمع هم هر چقدر زنگ و در خانه‌ی آنها را بلند و بلندتر می‌کرد، همچنان صدای جریان غوطه‌وری در آب وَ ناسزاهای مردناشناس بیشتر می‌شد.

ماشین پلیس که آمد دو افسر گشت با چشم‌های خودشان دیده بودند که از پنجره‌ی طبقه‌ی هفتم و از واحد مرد ناشناس، آب و جلبک مردابی سرازیر شده است. حتی شاهد سقوط لاک پشت و مار نیز از آن پنجره بودند.

بلافاصله از آسانسور بالا رفتند. وقتی که در آسانسور باز شد، آب وُ ارتیمیاهای بالغ را دیدند که به سمت داخل آسانسور سرازیر شده بودند وُ خانم میانسال مدیریت مجتمع هم که تقریباً از کوره در رفته بود فریاد می‌زد:
– بازکن عوضی! بازکن لعنتی! داری بدجوری همه چی رو به گند می‌کشی!

همسایه‌ی طبقه‌ی زیرین هم رو به دو افسر گفت:
– لطفاً سریع‌تر این در رو بشکونید. از سقف خونه‌ی من داره آب میریزه پایین! الانه که سقف بیاد پایین زندگیم به باد بره!

افسر ارشد گفت: کنار وایسید لطفاً. ما برای شکستن در احتیاج به اجازه‌ نامه‌ی قاضی کشیک داریم!

افسر دیگر هم سریع توسط بیسیم با مرکز ارتباط گرفت و درخواست اجازه‌نامه‌ی قاضی کشیک را به مرکز اعلام کرد!

تا صدور اجازه نامه برای شکستن در، تقریباً نیم ساعتی گذشت و اجازه نامه زمانی صادر شد که آتش‌نشانی کل مجتمع را تخلیه کرده بود و بنابر شرایط عجیبی که پیش آمده بود دیگر اجازه‌ی ورود به آپارتمان را صادر نمی‌کرد چرا که از هر سوراخی که در آپارتمان تا اول طبقه‌ی هشت بود، آب و لجن و گیاه مردابی بیرون می‌ریخت و مجتمع در خطر ریزش نابهنگام قرار داشت.

جالب این بود که فلکه‌ی آب طبقه‌ی مردناشناس هم بسته شده بود اما همچنان آب و بوی گند مرداب همه‌جا را فرا گرفته بود.

خانم مسن مدیریت مجتمع که در دو طرفش افسرهای گشت ایستاده بودند و پشت آنها همسایه‌ها و کودکان و مردم، همگی کنار نوار زرد آتش نشانی ساکت بودند تا صدای بلند اما ناواضح مرد ناشناس به گوش آنها برسد که متاسفانه به جزء کلمات مرداب، عاشق، خانه، امواج، طلاق، می‌کشمت، پری، زندگی، شدم، دریا، دلشکسته، غرق، قول، می‌میرم، صید، خسته…، چیزی شنیده نشد.

ناگهان از پنجره‌ی طبقه‌ی هفتم زنی دیده شد که بی‌معطلی خود را به پایین پرت کرد وُ وقتی که به زمین فرود آمد مانند یک نارنجک هزار تکه شد وَ صدف وُ شن همه جای کوچه پخش شد. حتی هنگام شکستن صدای نفس‌گیری عمیق یک نهنگ عنبر هم شنیده شد.

از طرفی دیگر مردناشناس که کنار پنجره خیره شده بود هم، شبیه به یک گل نی ( Phragmites australis ) که به نسیمی در هنگام رسیدن پرپر می‌شود، نیم تکانی در اثر نسیمی که از مرداب داخل خانه به بیرون می‌وزید خورد وُ شروع به پاشیدن در اجزاء بسیار کوچک کرد وُ به هوا رفت.

حالا وقت انفجار بزرگ بود؛پوففففف!.
مجتمع هم بی‌معطلی در خودش فرونشست و امواج و برگ نیلوفر و ماهی‌های ریز از میان آوار در میان تعجب همگان بیرون می‌جهید.

از آن کلمات هم که هر یک از اهالی به انفرادی چیزی از فریادهای مردناشناس صید کرده بودند، سرنخی گیر بازپرس پرونده نیامد. اما سرگرمی خوبی برای منشی بازپرس جور شده بود که مدام با آن کلمات جملات عاشقانه می‌ساخت و برای معشوقه‌اَش بصورت پیام ارسال می‌کرد.

هیچ کس به جزء کودک سرایدار متوجه‌ی جریان نشده بود چرا که هر شب در خواب مردناشناس را می دید که به او می‌گفت:

-هی کوچولو! هیچوقت یک پری دریایی رو از اُقیانوس به تُنگ انتقال نده! همه چیز به شکل مسخره‌ای تبدیل به مرداب میشه! فهمیدی چی گفتم؟

کودک سرایدار هم با به تمام شدن خواب در پایان هر شب، ناخودآگاه از استرس موجود در بین این جملات ادرارش جاری می‌شد کف تشک سرایداریِ مجتمع جدیدی که مردناشناس دیگری یک واحد از آن مجتمع را اجاره کرده بود.

***

این داستان در شماره هفتم شبگیر منتشر شده است. برای خواندن باقی داستان‌های این شماره روی کلمه اینجا کلیک کنید.

نقاشی استفاده شده برای این داستان از “کنت بلوم” است


این پست دارای 3 نظر است

  1. صادق

    ممنون

دیدگاهتان را بنویسید