توخالی

توخالی

نویسنده: سینا علی‌تبار

احمد این را خوب می‌دانست که دیر آمدن، آن هم در این روزها که از سر و کول بانک بالا می‌روند برابر است با تحقیر شدن میان آن‌همه جمعیت که هر لحظه بیشتر هم می‌شدند.

“امروز مادرم مرد.” احمد این را که گفت ابروهایش را در هم کرد که باعث می‌شد صورت گوشتی‌اش پشت ماسکی رنگ‌ورو رفته مضحک به نظر برسد. تمام سعی‌اش را کرده بود که خودش را آشفته نشان بدهد. دستانش عرق کرده بودند و نفس را سریع تو و بیرون می‌داد. ترسید نکند کسی برای آمدن به مراسم پیله کند یا بخواهد اعلامیه ترحیم را ببیند. رضا حتما کوتاه نمی‌آمد. خودش را دائم به احمد می‌چسباند. حتی به او گفته بود تنها دوستی است که دارد. این حرفها احمد را نگران می‌کرد. از اینکه هیچکس از او خوشش نمی‌آمد احساس رضایت داشت. اما حالا فرق می‌کرد. به آنها گفته بود مادرش مرده است و انتظار داشت به او همدردی‌ای هرچند ساختگی نشان بدهند. این‌بار تنهایی منزجرش کرده بود. خود را میان آن همه آدم  و صدا غریبه می‌دانست. یک غده زائد که از دور هم قابل تشخیص است. از اینکه بین آن‌همه چیزهایی را که می‌توانست بگوید چنین چیزی را گفته بود احساس شرم می‌کرد. هیچکس، حتی رضا چیزی نگفت. همه مات، تماشایش ‌کردند و بعد از کمی براندازکردنش سرشان را زیر انداختند و خودشان را با برگه‌های جلو رویشان مشغول کردند. رضا اما همینطور بروبر نگاهش را به او دوخته بود. کمی که گذشت زیر لب چیزی گفت و سرش را در گوشی‌اش فرو برد. احمد ماسکش را کمی جا به جا کرد و این طرف و آن طرف را نگاه ‌کرد. نفس کشیدن برای او زیر آن ماسک، طاقت فرسا بود. او که بدون ماسک هم، با وجود سیگارهایی که می‌کشید و وزنش که هر روز بیشتر می‌شد با هر تکانی نفسش به شماره می‌افتاد. سرش را به زیر انداخت و پشت میزش نشست. برگه‌های نوبتی که با نبود او به همکارانش محول شده بود و آنها هم از سر غیظ مرتب روی میزش چیده بودند را از روی میزش جمع کرد و در سطل زباله کنار پایش ریخت. نفس عمیقی کشید.

احمد این را خوب می‌دانست که دیر آمدن آن هم در این روزها که از سر و کول بانک بالا می‌روند برابر است با تحقیر شدن میان آن‌همه جمعیت که هر لحظه بیشتر هم می‌شدند. دستی بر موی کم پشتش کشید و دکمه‌های پیراهنش که باز شده بودند را دوباره بست. کاغذی از کشوی زیر میز برداشت و شروع کرد به نوشتن چیزهایی بی ربط. “من احمد هستم. 25، 26، یا شاید هم 27 ساله. مطمئنم وقتی 30 ساله بشم اینجا نمی‌مونم. حتما تا 30 سالگی، یا 31 سالگی…” عددها را برای این می‌نوشت که اگر کسی چشمش به برگه بخورد فکر کند مشغول حساب و کتاب است. حواسش را جمع کرد تا ببیند همکارانش، حداقل رضا، به او توجهی می‌کند یا نه. می‌نوشت و خط می‌زد و زیرچشمی چپ و راستش را می‌پایید. عین خیالشان نبود؛ با مردم سر و کله می‌زندند و تند تند عرقشان را با دستمال خشک می‌کردند. رضا سرش را به دو دستش تکیه داده بود و به پنکه‌ی بالای سقف زل زده بود و مدام زیر لب چیزی می‌گفت.

احمد سرش را بالا آورد. آن طرف شیشه هر کسی با هر چیزی که دستش بود خودش را باد می‌زد. کامپیوتر را روشن کرد و منتظر ماند. متوجه شد رضا سرش را به طرف او برگردانده و می‌خواهد به او چیزی بگوید. کم‌کم صدای قار و قور کامپیوتر هم در آمده بود. چند بار دکمه اینتر را زد و موس را تکان داد و پشت هم کلیک کرد. از اینکه بالاخره کسی می‌خواست به او تسلیت بگوید و دلداری‌اش بدهد خوشحال شد اما به روی خودش نیاورد. چرا که دوست نداشت با این و آن تا نیمه‌های شب برای فراموشی غمی خیالی عیاشی کند. رضا به میز او نزدیک شد و سرش را به سمت او برد و در گوشش گفت:

“سپهری‌نسب گفته بهت بگم چرا دنبال کار دیگه‌ای نمی‌گردی؟ کاری که به دردسرش بی‌ارزه”

احمد می‌دانست وقتی رضا اینها را می‌گوید تند پلک می‌زند. رضا را خوب می‌شناخت. از صدایش معلوم بود که از چیزهایی که می‌گفت ناراحت بود. زنی بچه به بغل روی صندلی جلوی احمد نشست و برگه‌ای را از زیر شیشه به طرف میز احمد هل داد. رضا ادامه داد:

“احمد جون خودت که منو می‌شناسی. من دهنم لق نیست. حتما یکی از این پدرسگا شنیدن حرفاتو. حالا بعدا خودت برو باهاش حرف بزن ببین حرف حسابش چیه. راستی تسلیت می‌گم”

زن، بچه را که جیغ می‌کشید و دست و پا می‌پراند را در بغلش تکان می‌داد و با چشم نگاه احمد را تعقیب می‌کرد. احمد تصمیمش را گرفت. بدون اینکه کامپیوتر را خاموش کند بلند شد، کیف دستی‌اش را برداشت و به سمت در رفت. آرام قدم برمی‌داشت و سعی می‌کرد چیزی آرامشش را بر هم نزند؛ حتی صدای جیغ آن کودک که حالا نظر تمام افراد بانک را به خود جلب کرده بود. سری برای نگهبان که دکمه‌های لباس نظامی‌اش را از گرما باز کرده بود، تکان داد و قبل از عبور از در، خواست چهره آقای سپهری‌نسب را ببیند. تعجب او را که احتمالا انتظار چنین بی‌توجهی را نداشت. از صمیم قلب از این کارش احساس رضایت می‌کرد. سرش را به طرف میز رئیس برگرداند. آنجا نبود؛ جا خورد. حالا حتما همه پشت سرش می‌گفتند می‌خواست به دست و پای او بیفتد یا آنقدر از سپهری‌نسب حساب می‌برد که وقتی می‌خواست برای همیشه از آنجا برود هم دنبال اجازه او بود. خشکش زده بود که رضا بلند گفت:

“عجله داشت. قبل اینکه بیای رفت”

احساس کرد بدنش از گرما می‌سوزد. شاید گونه‌هایش هم سرخ شده بود. همه‌چیز را از دست داده بود. هم وقارش و هم کارش را. به مادرش فکر کرد و اینکه چقدر جز او از همه‌کس متنفر است. و بدون اینکه چیزی بگوید دستی برای رضا تکان داد و رفت.

***

این داستان در شماره اول شبگیر منتشر شده است. برای خواندن باقی داستان‌های این شماره روی کلمه اینجا کلیک کنید.

نقاشی استفاده شده برای این داستان از “کنت بلوم” است

 

دیدگاهتان را بنویسید